شاید زیباترین منحنی جهان ، لبخند باشد |
- رهايي، اميد پرنده از قفس است.
- موش با ديدن گربه خودش را به «موش مردگي» زد!
- عاشق از پشت تلسكوپ به دنيا نگاه مي كند، اما حسود از پشت ميكروسكوپ!
- گل شيپوري نوازنده بزرگ اركستر باغ است.
- آينه، مراعات پست و مقام آدمها يا زشتي و زيبايي انسانها را نمي كند!
- روحم از جسمم شكايت دارد.
- دوئل روز و شب پايان ناپذير است.
- وقتي قلبش را به او هديه كرد، رويش نوشت؛ پس گرفته نمي شود، ولي به عنوان جنس تقلبي عودت داده شد.
- بعضيها خياط نيستند، اما خوب به آدم وصله مي چسبانند!
روزنامه قدس۳۰/۶/۸۵
|
حباب روي آب
1-كاش ماشين زندگي، دنده عقب داشت! 2-خيال ناشناسي به زور وارد تخيلات آشنايم شد. 3-در بورس بي تعادل، سهامداران تلوتلو مي خورند. 4-بيكار بود، ولي مدعي شد كه فكرش در دو شيفت كار مي كند. ۵ـ صندليهاي مذاكره براي صلح،بلند وكوتاه بود. 6-از ترس جنگ، گنجشكها هم به لانه هاي سيماني پناه بردند. 7-هر كس زيباترين شكل هنرش را با بيان انديشه اش نشان مي دهد. 8-با اخلاق سگي كه داشت، گربه ها هم از او مي ترسيدند! 9-تصميم داشت چهره چروكيده اش را با اتو صاف كند! 10-حراج زندگي يعني اعتياد. 11-ستاره هاي حسود پشت سرماه صفحه گذاشتند! 12-اي كاش تير نگاه يار، مشقي بود! روزنامه قدس۲۳/۶/۸۵
| |
|
|
|
|
| |
|
|
|
اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري..
احداث ده ها تقاطع غير هم سطح ، پل رو گذر ، پل زير گذر ، پل تو گذر ، پل آبرو گذر .
گارگران سر گذر ، گذر از چاله چوله هاي ته گذر ، گذر از عدالت ، گذر از پرونده هسته اي ايران،
گذر از تحريم ، گذر از راي شوراي امنيت،گذر از عملكرد بورس، گذر از حد حوصله سهامداران جزء
گذر از خط كشي هاي پاك شده خيابان ، گذر از شلوغي و ترافيك ،گذر از آب هاي به هدر رفته ،
گذر از خانه هاي كوچك جنوب شهر ،گذر از دلهاي شكسته ، گذر از غم و غصه ، گذر از همه چي ،
گذر از همه جا ، به همراه امكانات عالي طرحي براي اوقات فراغت شما !!
شيشه دل با تيري از غيب ترور شد.
هواي پائيزي دلش را كبوتر آزادي شکوفا كرد.
صداي عشق را پشت چشمانش غافلگير كرد.
خيلي دوست داشت كه مهمان خنده هاي ديگران باشد.
جادوي نگاهم در شهر چشمانش احساس تنهائي ميكرد.
وقتي پرنده پرواز را از ياد برد ، قفس ماند و پرنده هم مرد.
وقتي آسمان سكوت نمود ،نگاهم به زمين سقوط كرد.
آنقدر گرسنه ماند كه بالاخره از زندگي سير شد.
آنقدر سكوتش سنگين بود كه فريادم به گوشش نرسيد.
آنقدر سردش بود كه ميخواست چهار ديوار اطاقش را به سمت خود بكشد.
وقتي برق از سرش پريد ، لامپ اطاق روشن شد.
عشق در سلول تنهائى ، خواب تازيانه ميديد.
از ترس غم ، خنده را در پستوي خانه اش پنهان كرد.
تصميم گرفت تاريخ كهن كشورش را از عرض ببيند نه از طول.
حضور خنده براي من خيلي گران تمام شده است.
با تبسم او دلم ستاره باران شد.
با تيشه مهر ضربه اي بزرگ به كمر خار نفرت وارد آورد.