تبليغاتX
کاریکلماتور و سهراب گل هاشم
 
شاید زیباترین منحنی جهان ، لبخند باشد
 
کاریکلماتور

با عطسه اي در روياء گلهاي پيراهنش پرپر شد.

 زلفهاي بي حوصله اش در حضور شانه گره خورد 

 هيچ عشقي بدون اشك معنا ندارد  

همه چيز را براي عشقش به رهن گذاشته بود 

تو زندگي مثل دو خط موازي بودند ..هيچ وقت بهم نرسيدن

خيلي ها فكر ميكنن كه تو بورس قبل از آغاز ميشه پايان را ديد.

وقتي صبح شد فهميد كه روحش را در شب جا گذاشته است.
 
بعضي ها دٌمشان خيلي كلفت است ، حتي ميتونند با اون گردو بشكنند.

امروزه هر كس« بال و پري » پيدا كرد « دم »در مياره! 
 
تو كشور هاي عقب مانده قانون را « پياده »ميكنند كه خودشان« سوار »شوند.

در خيلي از كشور ها حرف اول را هر كس بزند حرف آخر را قانون ميزنه.
 
وقتي نتوانست بر خر مراد سوار شود اسبش را زين كرد.

تصميم داشت براي بالا رفتن ،از پائيني ها دل بكند.
 
خيلي ها بزرگ و بزرگتر ميشن ولي هيچ وقت به بزرگي نرسيدند.
  نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 0:9  توسط سهراب گل هاشم  | 
شايد مي خوريد.! اما ديگر نخوريد !
شايد ما آدمهاي پر خوري هستيم . شايد حسرت اين و آن را مي خوريم .شايد عادت داريم زياد وول مي خوريم.
شايد از دست اين حقوق بخور ونمير دل خون مي خوريم.شايد زيادي خوش تيپ هستيم و به آدمهاي با كلاس مي خوريم .
شايد زياد چشم ميخوريم .شايد سرباز هستيم و زياد آش مي خوريم .شايد هم كتك مي خوريم .
شايد دري به تخته خورده و مال مفت مي خوريم .شايد به درد هيچ كاري نمي خوريم و تو سري مي خوريم .
شايد رو دست مي خوريم .شايد جرات حرف زدن نداريم و حرفمان را مي خوريم.شايد نان را به نرخ روز مي خوريم.
شايد زخم زبان مي خوريم. شايد گول بقيه را مي خوريم.شايد اشتهايمان زياد است و بجاي يك ران مرغ ، هر وعده يك گاو مي خوريم.
شايد سرما مي خوريم . شايد مجبوريم كه بخوريم تا خورده نشويم .شايد زيادي زمين ميخوريم.
شايد سيلي از روزگار مي خوريم .شايد به كساني كه دوست نداريم بر مي خوريم . همه اينها را كه مي خوريم نوش جان!!
بخوريم ، اما يادمان باشد كه حداقل مثل آب خوردن مال مردم را نخوريم و مثل نقل و نبات قسم دروغ نخوريم، ربا نخوريم.رشوه نخوريم.
اگر قرار است نمكدان را بشكنيم ،پس نان و نمك نخوريم. حتي اگر روده كوچكه روده بزرگ را بخورد،رانت نخوريم.
اگر همه اينها را بخوريم و چوبش را هم خورديم،بدانيم كه از كجا آب ميخورد،خلاصه لرزيدن را فراموش نكنيم اگر مي خواهيم خربزه بخوريم.

  نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 0:33  توسط سهراب گل هاشم 
کاریکلماتور

وقتي برق از سرش پريد ، لامپ اطاق روشن شد.

عشق در سلول تنهائى ، خواب تازيانه ميديد.  

 با تبسم او دلم ستاره باران شد.

با تيشه مهر ضربه اي بزرگ به كمر خار نفرت وارد آورد. 

تصميم گرفت تاريخ كهن كشورش را از عرض ببيند نه از طول.

رد پاي نگاهم را بروي قلبش قاب گرفت .

 وقتي به ساحل نگاهش رسيدم درياي چشمانش طوفاني شد.

سهامداران جزء در اوج جواني زوال بهار را ديدند.

  نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 23:54  توسط سهراب گل هاشم  | 
کاریکلماتور

وقتي عشق را در وجودش كشت ،قلبش لباس سياه پوشيد.

عاشق بازيگوش با قلبش يك قل دو قل بازي ميكرد.

وقتي عشق در وجودش شعله ور شد خودش در آتش ان سوخت.

آزادی بیان و اندیشه ، چرا هیچ وقت مد نشد؟

با دل درد شدید ،شروع به درد دل کرد. 

برای پس گرفتن عشقش ،قلب او را شکست.

بعضي ها دور بورس را خط ميكشند ،بعضي ها روي آن را. 

 براي اينكه گناهانش شسته شود زير باران قدم ميزد. 

خيلي گرسنه بود چون با چاپلوسي پاچه خواري ميكرد.

بعضي ها زير باران پاك ميشوند ،بعضي ها توي حمام .

بعضی ها غزل خداحافظی را با صدای خوش میخوانند.

گذشت زمان خیلی نامرده اصلا گذشت نداره! 

 وقتی باران سکوت کرد آسمان آبی شد.

دلم تصميم داره تو خيابان چشمهات راهپيمائي كنه .

شغلش حسابدار بود ولي اون دنيا نتونست حساب پس بده.

  تشنه اش بود ،رفت زندان كمي آب خنك بخورد.

پس از مدتها آفتاب به ميهماني اتاقم آمد

با عطسه اي در روياء گلهاي پيراهنش پرپر شد.

زلفهاي بي حوصله اش در حضور شانه گره خورده بود.

هيچ عشقي بدون اشك معنا ندارد .
 

  نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 23:38  توسط سهراب گل هاشم  | 
حباب روي آب

* آينده چيزي است كه زنها قبل از ازدواج و مردها بعد از ازدواج به آن فكر مي كنند.

 * آدم دست و دلباز كسي است كه براي تهيه مرغ بريان، مرغداني اش را آتش بزند.

* وقتي بيني اش را با عمل كوچك كرد، عميقاً احساس خود بزرگ بيني نمود.

* وقتي دلم را به او هديه كردم، با خوشحالي پرسيد: سيخي چند؟!

* در سفر زندگي مهم نيست سوار چه قطاري هستيد، مهم اين است كه در ايستگاه خوبي پياده شويد.
* وقتي عمرش به پايان رسيد، گفت: الهي پيش مرگت بشم!

* دروغ غالباً تقصير سؤال كننده است كه با سؤالش نقل حقيقت را خطرناك مي سازد.

* وقتي چشمهاي نخودي اش را ديدم از آبگوشت بيزار شدم!

* «سن» ام از نردبان زندگي بالا مي رود.

* بعد از پايان جنگ، تفنگها از صلح پاسداري مي كنند.

* دلي كه هر رهگذري را بپذيرد، مثل اجناس حراجي «بنجل» است!

* خوابش آنقدر سنگين بود كه تختخواب را شكست.

* عده اي با شنيدن حقيقت فقط تلخي آن را احساس مي كنند.

روزنامه قدس۱۳/۷/۸۵

  نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 0:7  توسط سهراب گل هاشم  | 
حباب روي آب

* سيگار از اينكه مجبور است در مقابل زيرسيگاري تعظيم كند، احساس حقارت مي كند!

 * زندگي بدون تلاش و كوشش مردن قبل از مرگ است.

* خطرناكترين كمكها، دلسوزي است.

* اين شوراي شهر است يا شوراي بدون شرح!

* هنوز چهار عامل اصلي را ياد نگرفته بودم كه توانستم حواسم را جمع كنم.

 * اهل رژيم گرفتن نبود، دوست داشت به او بگويند چه پسر سنگيني است.

* اعداد براي دوخت و دوز، به جاي سوزن از عدد 9 استفاده مي كنند!

* دنيا پر از عدم تفاهم است، اما فرياد از سوء تفاهم!

روزنامه قدس۶/۷/۸۵

  نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 23:32  توسط سهراب گل هاشم  | 
کاریکلماتور

- حسابدار با كمال قوت، مدعي شد كه مي تواند حقوق بشر را بپردازد!؟

- رهايي، اميد پرنده از قفس است.

- موش با ديدن گربه خودش را به «موش مردگي» زد!

- عاشق از پشت تلسكوپ به دنيا نگاه مي كند، اما حسود از پشت ميكروسكوپ!

- گل شيپوري نوازنده بزرگ اركستر باغ است.

 - آينه، مراعات پست و مقام و زشتي و زيبايي انسانها را نمي كند!

 - روحم از جسمم شكايت دارد.

 - دوئل روز و شب پايان ناپذير است. 

ـ قبلم را به عنوان جنس تقلبی پس داد

- بعضيها خياط نيستند، اما خوب به آدم وصله مي چسبانند!

ـ رد پاي نگاهم را بروي قلبش قاب گرفت .

ـ وقتي به ساحل نگاهش رسيدم درياي چشمانش طوفاني شد.

ـ سهامداران جزء در اوج جواني زوال بهار را ديدند. 

ـ تجاوز به حريم فكر وانديشه ممكن است ولي سركوب تفكر غير ممكن است.

ـ براي اينكه فكر پرنده پرواز نكند ميله هاي قفس را مسدود كردند. 

ـ مقداري تنهائي خريد تا با آن شلوغي هاي افكارش را ترميم كند.

ـ هنگام پرواز با قرصهاي روانگردان به داخل قبر سقوط كرد. 
 
ـ وقتي در روياهايم غرق شدم نجات غریق بی تفاوت از کنارم عبور کرد.

 
  نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 23:31  توسط سهراب گل هاشم  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM